دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
دوش خوردم از شراب عشق او پیمانهایگشت عقلم بیقرار و بیدل و دیوانهای
ای آنکه در دیار دلم خانه کرده ایگنجی از آنمقام بویرانه کرده ای
ای همچو جان سوی بدن ناگه بر ما آمدهجانها فدای جان تو ای جان تنها آمده
گر ماه من بتابد از بام تا بخانهگردد جهانیان را پر آفتاب خانه
باز این چه فتنه است که آغاز کرده ایبا عاشقان خویش مگر راز کرده ای
بازم ای دوست چرا از نظر انداخته ایبا حسودان من دلشده پرداخته ای
ما را چو عهد خویش فراموش کردهایگویا حدیث مدعیان گوش کردهای
ای ز دردت عاشقان خسته درمان یافتهوز جراحتهای تو دل راحت جان یافته
دلا از جان روان بگذر اگر جویای جانانیکه واماندن بجان از دوست باشد بس گرانجانی
دلا تا کی ز نادانی همه نقش جهان بینیصفا ده دیده خود را که تا دیدار جان بینی
گر تو روی دل خود آینه سیما بینیچهره دوست در آن آینه پیدا بینی
ای دل چه پای بسته بند علایقیبگذر ز خلق اگر تو طلبکار خالقی
از دست شر نفس از آن روی ایمنیکاندر سپاه سایه خیرالخلایقی
ای که در اقلیم دلها حاکم و سلطان توئیجمله عالم یک تن تنها و در وی جان توئی
گر عشق ازل بدرقه راه نبودیجانم ز حریم حرم آگاه نبودی
فرخنده زمانی که تو دیدار نمائیفرخ نفسی کز در عشاق درآئی
اگر تو عاشق حسنی چرا وابسته جانیروان بگذر ز جان ای دل اگر جویای جانانی
بشارت باد ای عاشق که یار آمد بمهمانیسبک جان را نثارش کن مکن دیگر گرانجانی
بار دیگر فتنه ای در انس و جان انداختیچهره بنمودی و آتش در جهان انداختی
ای عشق منم از تو سرگشته و سوداییواندر همه عالم مشهور به شیدایی
چه حذر کنم ز مردن که توام بقای جانیچه خوش است جان سپردن اگرش تو میستانی
رخ خویش اگر نمائی دل عالمی ربائیدو جهان بهم برآید ز نقاب اگر برآئی
بیا ایکه جانرا مداوا توئیکه ما دردمند و مسیحا توئی
دوش مرا رخ نمود دلبر روحانئیداد بدست دلم سبحه سبحانئی