دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوستتیره شده است چشم من نور جمالم آرزوست
عشق است آتشی که بیکدم جهان بسوختدر قصر دل فتاد و روان شاه جان بسوخت
تا عشق توام بدرقه راه حجاز استاندر حرم وصل دلم محرم راز است
وای که از حال من دلبرم آگاه نیستآه که از دست او زهره یک آه نیست
ایکه جز حسن رخت پیرایه آفاق نیستجز جمالت آرزوی خاطر مشتاق نیست
من دلی دارم که در وی جز خیال یار نیستخلوت خاص است و این منزلگه اغیار نیست
هر که شد بنده عشق تو ز خلق آزاد استجانم آن لحظه که غمگین تو باشد شاد است
منم و شورش و غوغا ز غمت تا بقیامتچو سلام تو شنیدم چه برم راه سلامت
جانم بلب رسید چو جانان من برفتدردم ز حد گذشت چو درمان من برفت
تا چند ز دیدار تو مهجور توان زیستتو جان عزیزی ز تو چون دور توان زیست
چهره ات شمع شب افروزی خوش استغمزه ات تیر جگردوزی خوش است
عید در موسم نوروز بسی روح افزاستروح جانبخش ریاحین چمن راحت زاست
کدام جان گرامی که مبتلای تو نیستکدام طایر قدسی که در هوای تو نیست
ای لعل دلپذیر تو سرمایه حیاتای روی بی نظیر تو خورشید کائنات
نور جمال روی تو در آفتاب نیستبوی شکنج زلف تو در مشک ناب نیست
ما را نماند میل شکر با دهان دوستوقت سخن چو گشت شکرخا دهان دوست
روئی است روی دوست که هیچش نظیر نیستزانرو بهیچ رویم از آن رو گزیر نیست
دوش از حضور تو دل ما خوش سرور داشتوز منظر تو چشم نظر باز نور داشت
درد عشقت دامن جانم گرفتبار دیگر غم گریبانم گرفت
ترک من بار دیگر راه جفا پیش گرفتبی گنه ترک من خسته درویش گرفت
ای باد صبحدم گذری کن بکوی دوستوز من ببر سلام و تحیت بسوی دوست
رفتی و یاد تو ز دل ریش من نرفتنقش خیال روی تو از پیش من نرفت
این چه داغی است که از هجر تو بر جان من استوین چه سوزیست که بر سینه بریان من است
به یک لطیفه که دوشینه ذوالجلال انگیختمیان ما و تو بنگر که چون وصال انگیخت