دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
گر در هلاک من بود الحق رضای دوستبادم هزار جان گرامی فدای دوست
کنون که کشور خوبی بنام تست ای دوستبیا که دیده روشن بنام تست ای دوست
جان من بی رخ تو جانم سوختتو روان گشتی و روانم سوخت
مرا چو کعبه دولت حریم خانه اوستبراستان که سر من بر آستانه اوست
بیا که جان من از داغ انتظار بسوختدلم ز آتش هجرانت ای نگار بسوخت
عید شد قافله را عزم حرم ساختنی ستوز سر خویش در این راه قدم ساختنی ست
رنجورم و شفای دلم جز حبیب نیستکاین درد را معالجه کار طبیب نیست
دوست از حال دل آشفتگان آگاه نیستآه کز دست غمش ما را مجال آه نیست
اگر برد سوی دارالقرار ما را دوستدلم قرار نگیرد در او مگر با دوست
ای راحت جان از نفس روح فزایتدارد نگه از چشم بداندیش خدایت
کدام دل که گرفتار و مبتلای تو نیستکدام سر که سراسیمه هوای تو نیست
بقای عمر در این خاکدان فانی نیستجهان پر از غم و امید شادمانی نیست
مرا جز تو به عالم هیچکس نیستولی جانا به وصلت دسترس نیست
دست همت بر جهان خواهم فشاندآستین بر آسمان خواهم فشاند
بر روی دل افروزت هر کو نظر اندازدچون شمعش اگر سوزی با سوز درون سازد
چو اهل دل بطواف تو عزم ره سازندبراق عشق ز میدان جان برون تازند
چو عاشقان حرم کعبه لقا جویندقدم چو سست شود در رهش بسر پویند
بخت چون بنمود راهم جانب دلدار خودآمدم تا سر نهم بر خاک پای یار خود
دوش چشم جانم از دیدار شه پرنور بودمطرب ما زهره و ساقی مجلس حور بود
جان فدای آنکه ما را بیمحابا میکشدکشته را جان میدهد پنهان و پیدا میکشد
دوستان جان مرا جانب جانان آریدبلبلی از قفسی سوی گلستان آرید
عاشقان جان و دل خویش بدلدار دهیدهر چه دارید بدان یار وفادار دهید
بی نشان گردم اگر از تو نشانی نرسدمرده باشم اگرم مژده جانی نرسد
اهل دل با درد عشق او ز درمان فارغندبا جراحتهای غم از راحت جان فارغند