دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
از من خبر به جانب جانان که میبردپیغام عندلیب به بستان که میبرد
گر پریچهره مه پیکر من باز آیدروشنائی ببصر جان ببدن باز آید
مرا ز مدرسه عشقت بخانقاه کشیدبصدر صفه دولت ز پایگاه کشید
گر ترا عشوه چنان شیوه چنین خواهد بودنی مرا فکر دل و نی غم دین خواهد بود
نگار من چو بلعل شکر نثار آیدغذای طوطی طبعم سخن گذار آید
دلم هوای چنان سرو نازنین داردکه مشگ سوده بر اطراف یاسمین دارد
صبا رسید در او بوی یار نیست چه سودنسیم سنبل آن گلعذار نیست چه سود
عشاق وفاپیشه اگر محرم مائیداز خود بدر آئید و در این بزم درآئید
بهار و عید میآید که عالم را بیارایدولیکن بلبل دل را نسیم یار میآید
دوست چون خواهد که عاشق هر نفس زاری کندخانمانش سوزد و میل دل آزاری کند
عجب که درد مرا هیچکس دوا سازدمگر که چاره بیچارگان خدا سازد
مه گلچهره من چون ز سفر بازآیدمن دلسوخته را نور بصر باز آید
نفخه سنبل گلچهره من میآیدیا نسیم سحر از سوی چمن میآید
نگار سرو قد گلعذار من آمدقرار جان و دل بیقرار من آمد
کسی که شیفته روی آن صنم باشدز طعن و سرزنش دشمنش چه غم باشد
علاج عاشق مسکین حبیب میداندکه داروی دل غمگین طبیب میداند
یک لحظه مرا بی رخت آرام نباشددل را بجز از لعل لبت کام نباشد
سلطان نگر که پرسش درویش میکنداظهار لطف و مرحمت خویش میکند
دردا که دوست هیچ رعایت نمیکندمردیم از عتاب و عنایت نمیکند
دلبر برفت و درد دلم را دوا نکردآن شوخ بین که بر من مسکین چهها نکرد
نظر کنید که آن شهسوار میگذردقرار جان من بیقرار میگذرد
اگر طریقه تو جمله ناز خواهد بودوظیفه من شیدا نیاز خواهد بود
خرم دل آن کس که تمنای تو داردشادی کسی کو غم سودای تو دارد
چون شب و روز مرا از تو عنایت باشدمن و ترک غم عشق این چه حکایت باشد