دفتر شعر
۲۷۲ شعر در این دفتر
دوش از جمال دوست شبم روز گشته بودکان آفتاب شمع شب افروز گشته بود
سلام من سوی آن شاه سرفراز بریدپیام من بر آن ماه دلنواز برید
دل همیشه تکیه بر فضل الهی میکندجان گدای او شده است و پادشاهی میکند
رندان که مقیمان خرابات الستنداز غمزه ساقی همه آشفته و مستند
هر که را سلطان ما بیچارگی روزی کندبازش از روی عنایت چاره آموزی کند
عاشقان چون با خیال یار خود پرداختندخلوت دل را ز غیر دوست خالی ساختند
سحرگه باد نوروزی چو از گلزار میآیدمرا از بهر جانبخشی نسیم یار میآید
بر آستان خرابات عشق مستانندکه نقد هر دو جهان را بهیچ نستانند
صباح عید ز بهر صبوح برخیزندبر آتش دل ما آب زندگی ریزند
ز شست عشق چو تیر بلا روان کردندنخست جان من خسته را نشان کردند
عید است و حریفان ز می عشق خرابندای دوست مپندار که سرمست شرابند
دلا بنال که یاران نازنین رفتندبغم نشین که رفیقان بیقرین رفتند
امیر قافله کوس رحیل زد ای یارچرا ز خواب بطالت نمیشوی بیدار
زهی بوعده وصل تو جان ما مسروربیا که چشم بد از تو همیشه بادا دور
ترا ز حال من زار مبتلا چه خبرکه شاه را ز غم و درد هر گدا چه خبر
چشم عاشق کش او کشت مرا بار دگرگوئیا نیست بجز قصد منش کار دگر
ای خسرو خوبان لبت از شهد شیرین کاره ترهم دیده نادیده ز تو عیاره ای عیاره تر
سینه خلوتخانه یار است خالی کن ز غیرره مده در کعبه بت را زانکه کعبه نیست دیر
اگر طریقه آن دلرباست عشوه و نازوظیفه من آشفته نیست غیر نیاز
بیار ساقی گلرخ شراب ناب امروزکه همچو نرگس مستت شوم خراب امروز
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانشجان هزار چون من بادا فدای جانش
به چشم او نظر میکن دلا در ماه رخسارشتو هم با دیده جان میتوانی دید دیدارش
خوشا جانی که بستاند بدست خویش جانانشزهی عیدی که عاشق را کشد از بهر قربانش
این منم ره یافته در مجلس سلطان خویشجان دهم شکرانه چون دیدم رخ جانان خویش