دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
بیدل نیَمی گر به رخت بنگرمیگمره نیَمی گر به درت بگذرمی
سیمرغ وصالی ای بت عالی رایدادی لقبم همای گیتی آرای
خاک شوَمی گر، نه چنین خون خوریینازت بَرَمی گر، نه چنین کافریی
خاقانی را همیشه بیغاره زنیهم نیش به جان او چو جرّاره زنی
امروز به خشک جان تو مهمان منیجان پیش کشم چرا که جانان منی
از شهر تو رفت خواهم ای شهرآرایجان را به وداع کوتهی رو بنمای
روزی که سر زلف چو چوگان داریآسیمه دلم چو گوی میدان داری
شبهای سده زلف مغانفش داریدر جام طرب بادهٔ دلکش داری
ای زلف بتم عقرب مه جولانیجادو صفتی گرچه به ثعبان مانی
راهی که در او خنگ فلک لنگ شدیاز وسعت او دل جهان تنگ شدی
خاقانی اگر سرزدهٔ یار آییدر سرزدگی مگر کُلهدار آیی
در مجلس باده گر مرا یاد کنیغمگین دل من به یاد خود شاد کنی
سلطانی و طغرای تو نیکو روییرویت زده پنج نوبت نیکویی
گر من نه به دل داغ برافکندهامیبا تو ز غم آزاد و تو را بندهامی
دود تو برون شود ز روزن روزیمرغ تو بپرد از نشیمن روزی