دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
بی زحمت تو با تو وصالی است مرافارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا
غم کرد ریاضِ جان، مه و سال مراآئینه ندارد دلِ خوشحال مرا
دل خاصِ تو و من، تنِ تنها اینجاگوهر به کَفَت بمانْد و دریا اینجا
ای دوست غم تو سر به سر سوخت مراچون شمع به بزم درد افروخت مرا
عشق تو بکشت عالم و عامی رازلف تو برانداخت نکونامی را
میساخت چو صبح لالهگون رنگ هوابا توبهٔ من داشت نمک جنگ هوا
عیسیلب و آفتابروئی پسرازنّارخط و صلیبموئی پسرا
ای تیر هنر صهیل و برجیس لقاشعری فش و فرقدفر و ناهید صفا
پذرفت سه بوس از لب شیرین ما رایک شب به فریب داشت غمگین ما را
ای دوست اگر صاحب فقری و فناباید که شعورت نبود جز به خدا
از من شب هجر میبپرسید حبابدریای غمم کدام آرام و چه خواب
سنگ اندر بر بسی دویدیم چو آببار همه خار و خس کشیدیم چو آب
بختی دارم چو چشم خسرو همه خوابچشمی دارم چو لعل شیرین همه آب
ای تیغ تو آب روشن و آتش نابآبی چو خماهن، آتشی چون سیماب
خاقانی را ز بس که بوسید آن لبدور از لب تو گرفت تبخال از تب
طوطیدم دینارنشان است آن لبغمّاز و دوروی از پی آن است آن لب
گر من به وفای عشق آن حورنسبدر دام دگر بتان نیفتم چه عجب
از عشق بهار و بلبل و جام طربگل جان چمن بود که آمد بر لب
آمد به چمن مرغ صراحی به شغبجان تازه کن از مرغ صراحی به طرب
خاقانی اگرچه در سخن مردوَش استدر دست مخنثان عجب دستخَوش است
خاقانی اگر ز راحتت رنگی نیستتشنیع مزن که با فلک جنگی نیست
گم شد دل خاقانی و جان بر دویَک استوز غدر فلک خلاص را هم به شک است
آب جگرم به آتش غم برخاستسوز جگرم فزود تا صبر بکاست
خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی استنانش ز جهان یا ز فلک بینمکی است