دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
ای گوهر گمبوده کجا جوئیمتپای آبله در کوی بلا جوئیمت
کس از رخ چون ماه تو بر برنگرفتتا صد دامن ز چرخ گوهر نگرفت
دستی که گرفتی سر آن زلف چو شَستپائی که ره وصل نوشتی پیوست
خاقانی از آن ریزشِ همّت که تو راستجستن ز فلک ریزهٔ روزی نه رواست
کرمی که چو زاهدان خورد برگ درختنی درخور زهد سازد از دنیا رخت
چه آتش و چه خیانت از روی صفاتخائن رهد از آتش دوزخ هیهات
از فیض خیالت چمن سینه شکفتاز دیدن رویت گل آئینه شکفت
گر عهد جوانی چو فلک سرکش نیستچندین چه دَوَد که پای بر آتش نیست
زنّار خطی عید مسیحا رویتمن کشتهٔ آن صلیب عنبربویت
در غصه مرا جمله جوانی بگذشتایام به غم چنان که دانی بگذشت
در ظاهر اگر دست نظر کوتاه استدل را همه جا یاد تو خضر راه است
گردون حشمی ز پایهٔ رفعت اوستدریا نمی از ترشح نعمت اوست
مسکین دلم از خلق وفائی میجستگمره شدهبود، رهنمائی میجست
از هر نظری بولهبی در پیش استما غافل از الاعجبی در پیش است
مسکین تن شمع از دل ناپاک بسوختزرین تنش از دل شبهناک بسوخت
خاقانی را دل تف از درد بسوختصبر آمد و لختی غم دل خَورد بسوخت
خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرستخونآلود است همچنان بازفرست
داغم به دل از دو گوهر نایاب استکز وی جگرم کباب و دل در تاب است
بر جان من از بار بلا چیست که نیستبر فرق من از تیر قضا چیست که نیست
گر سایهٔ من گران بود در نظرتمن رفتم و سایه رفت و دل ماند برت
سلطان ز در قونیه فرمان رانده استبر خاقانی دُر قبول افشانده است
بینی کله شاه که مه قوقهٔ اوستگیتیش بگنجدی نگنجد در پوست
چون سقف تو سایه نکند قاعده چیستچون نان تو موری نخورد مائده چیست
خاقانی را شکسته دیدی به درستگفتی که ز چاره دست میباید شست