دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
نونو دلم از درد کهن ایمن نیستو آن درد دلم که دیدهای ساکن نیست
صبح شب برنائی من بوالعجب استیک نیمه ازو روز و دگر نیمه شب است
خاقانی اگر خرد سر ترا یار استسیلی مزن و مخور که ناخوش کار است
ملاح که بهر ماه من مهد آراستگفتی کشتی مرا چو کشتی شد راست
تندی کنی و خیره کشیت آئین استتو دیلمی و عادت دیلم این است
آن دل که ز دیده اشک خون راند رفتو آن جان که وجود بر تو افشاند رفت
در پیش رخ تو ماه را تاب کجاستعشاق تو را به دیده در خواب کجاست
مرغی که نوای درد راند عشق استپیکی که زبان غیب داند عشق است
عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشتغم رخت فرونهاد و دل، دل برداشت
با یار سر انداختنم سود نداشتدر کار حیل ساختنم سود نداشت
از عشق لب تو بیش تیمارم نیستکآلودهٔ لبهاست سزاوارم نیست
گرچه صنما همدم عیسی است دمتروح القدسی، چگونه خوانم صنمت؟
از خوی تو خستهایم و از هجرانتدر دست تو عاجزیم و در دستانت
ناوکزن سینهها شود مژگانتافسونگر دردها شود مرجانت
تشویر بتان از رخ رخشان تو خاستتسکین روان از لب خندان تو خاست
تب کرد اثر در گل عنبربارتاینک خوی تب نشسته بر گلزارت
خاقانی را گلی به چنگ افتاده استکز غالیه خالش چو سنگ افتاده است
در بخشش حسن آن رخ و زلفی که تو راستیک قسم فتادند چنان کایزد خواست
چون سوی تو نامهای نویسم ز نخستیا از پی قاصدی کمر بندم چست
نور رخ تو طلسم خورشید شکستخورشید ز شرم سایه از خلق گسست
آن ماه دوهفته کرده عمدا هر هفتآمد بر خاقانی و عذرش پذرفت
عشقی که ز من دود برآورد این استخون میخورم و به عشق درخورد این است
از کوههٔ چرخ مملکت مه درگشتوز گوشهٔ نطع مکرمت شه درگشت
تب داشتهام دو هفته ای ماه دو هفتتبخال دمید و تب نهایت پذرفت