دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
از دست غم انفصال میجویی، نیستبا ماه نو اتصال میجویی، نیست
آفاق به پای آه ما فرسنگی استوز نالهٔ ما سپهر دود آهنگی است
بپذیر دلی را که پراکندهٔ توستبرگیر شکاری که هم افکندهٔ توست
خاقانی! اگرچه عقل دست خَوش توستهممحرم عشق باش، کهاندُهکشِ توست
آن غصه که او تکیهگه سلطان استبهتر ز چهار بالش شاهان است
رخسار تو را که ماه و گل بندهٔ اوستلشکرگه آن زلف سر افکندهٔ اوست
شب چون حُلی ستاره در هم پیوستماهم چو ستارگان، حلیها بربست
آن نرگس مخمور تو گلگون چون است؟بادام تو پستهوار پر خون چون است؟
خاقانی اسیر یار زرگر نسب استدل کوره و تن شوشهٔ زرین سلب است
تا یار عنان به باد و کشتی داده استچشمم ز غمش هزار دریا زاده است
از غدر فلک طعن خسان صعبتر استوز هر دو فراق غم رسان صعبتر است
خاقانی از آن شاه بتان طمع گسستدر کار شکستهای چو خود دل دربست
غم بر دل خاقانی ترسان بنشستگو بر لب آب و آتش آسان بنشست
آن بت که ز عشق او سرم پر سوداستنقش کژ او هیچ نمیگردد راست
آن گل که به رنگ طعنه در می کرده استبا عارض تو برابر کی کرده است
ای صید شده مرغ دلم در دامتمن عاشق آن دو لعل میگون فامت
غار سپید است پناهی دهدتوز بالش نقره تکیهگاهی دهدت
قالب نقش بندی لاهوت استگلخن ابلیس و چه هاروت است
دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچوز حاصل ایام چه در دستم هیچ
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچوین خانه و فرش باستانی هم هیچ
خاقانی اساس عمر غم خواهد بودمهر و ستم فلک به هم خواهد بود
استاد علی خمره به جوئی داردچون من جگری و دست و روئی دارد
هر روز فلک کین من از سر گیردبر دست خسان مرا زبونتر گیرد
خاقانی وام غم نتوزد چه کندچون گفت بلاست لب ندوزد چه کند