دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
خاقانی را جور فلک یاد آیدگر مرغ دلش زین قفس آزاد آید
خاقانی را که آسمان بستایدای فاحشه زن تو فحش گوئی شاید
چون قهر الهی امتحان تو کندحصن تو نهنگ جانستان تو کند
درویش که اخلاق الهی دارددر ملک وجود پادشاهی دارد
این چرخ بدآئین نه نکو میگرددزو عمر کهن حادثه نو میگردد
روزی فلکم بخت اگر بازآردیار از دل گم بوده خبر بازآرد
خواهند جماعتی که تزویر کننداز حیله طریق شرع تغییر کنند
والا ملکی که داد سلطانی دادمن دانم گفت کام خاقانی داد
تا در لب تو شهد سخنور باشدنهشگفت اگر شهد تب آور باشد
خواهی شرفت هر دمی اعلا باشدباشد طلب فروتنی تا باشد
معشوق ز لب آب حیات انگیزدپس آتش تب چرا ازو نگریزد
در مسلخ عشق جز نکو را نکشندلاغر صفتان زشت خو را نکشند
این رافضیان که امت شیطانندبیدینانند و سخت بیایمانند
پیغام غمت سوی دلم میآیدزخمت همه بر روی دلم میآید
خواهی شرف مردم دانا باشدعزت مطلب فروتنی تا باشد
توفیق رفیق اهل تصدیق شودزندیق در این طریق صدیق شود
این بند که بر دلم کنون افکندندنقبی است که بر خانهٔ خون افکندند
آنجا که قضا رهزن حال تو شودگر خانه حصار است وبال تو شود
درد سر مردم همه از سر خیزدچون یافت کله درد قویتر خیزد
ساقی رخ من رنگ نمیگرداندناله ز دل آهنگ نمیگرداند
هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشدیاد تو ز خاطرم فراموش نشد
ای صاحب رای کامل و بخت بلندسعی تو برای مال دنیا تا چند
کو آنکه به پرهیز و به توفیق و سدادهم باقر بود هم رضا هم سجاد
دردی است مرا به دل دوایم بکنیدگرد سر آن شوخ فدایم بکنید