دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
دیدی که نسیم نوبهاری بوزیدما را ز بهار ما نسیمی نرسید
کس همچو من غریب بییار مبادبیچاره و عاجز و گرفتار مباد
دریاب که دل برفت و تن هم بنماندوان سایه که بد نشان من هم بنماند
آن تن که حساب وصل میراند نماندو آن جان که کتاب صبر میخواند نماند
هرچند که از خسان جهان سیر آمدروشن جانی از آسمان زیر آمد
جانان شد و دل به دست هجرانم دادهجر آمد و تبهای فراوانم داد
تا عشق به پروانه درآموختهاندزو در دل شمع آتش افروختهاند
در راه تو گوشم از خبر باز افتاددر وصل تو چشمم از نظر باز افتاد
هرکس که ز ارباب عبادت باشدبر چهرهٔ او نور سعادت باشد
لعلت چو شکوفه عقد پروین داردروی تو چو لاله خال مشکین دارد
در باغچهٔ عمرِ منِ غم پروردنه سرو نه سبزه ماند، نه لاله، نه ورد
چون درد تو بر دلم شبیخون آورددندانت موافق دلم گشت به درد
بخت ار به تو راه دادنم نتواندباری ز خودم خلاص دادن داند
بخت ار به مراد با توام بنشاندگردون ز توام برات دولت راند
روزی فلکم بخت بد ار باز آرداز این دل گم بوده خبر باز آرد
معشوقه ز لب آب حیات انگیزدپس آتش تب چرا ازو نگریزد
زلف تو بنفشه ار غلامی فرمودزین روی بنفشه حلقه در گوش نمود
چون نامهٔ تو نزد من آمد شب بودبرخواندم و زو شبی دگر کردم سود
خاقانی از آن کام که یارت ندهدنومیدی و چرخ داد کارت ندهد
امشب نه به کام روزگار است آن مردناخورده شراب در خمار است آن مرد
در باغ شعیب و خضر و موسی نگریدتا چشمهٔ خضر و ماه و شعری نگرید
گر بد دارد و گر نکو او داندگر جرم کند و گر عفو او داند
گردیِ لبت از لبم به بوسی آزَردتب دوش تن مرا بیازرد به درد
دندان من ار دوش لبت رنجان کردتب با تن من به رنج صد چندان کرد