دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
رخسار تو را که ماه و گل بنده بودلشکرگه آن زلفِ سرافکنده بود
غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزدجان خواهد شحنگی و رنگ آمیزد
صد باره وجود را فرو ریختهاندتا همچو تو صورتی برانگیختهاند
آهو بودی پلنگ بدساز مگردگرگ آشتیی بکن سرافراز مگرد
ای کشته مرا لعل تو مانند بسدوی کشته به دندان بسد عاشق صد
خاقانی امید بر تو بیشی نکندکس بر تو به گاه عهد پیشی نکند
تا چشم رهی چشم تو را چشمک داداز چشمهٔ چشم من دو صد چشمه گشاد
دُرّی که شب افروزتر از اختر بوداز گوهر آفتاب روشنتر بود
خاقانی را جور فلک یاد آیدگر مرغ دلش زین قفس آزاد آید
رخسارهٔ عاشقان مزعفر بایدساعت ساعت زمان زمانتر باید
دلها همه در خدمت ابروی تواَندجانها همه صید چشم جادوی تواَند
تا زخم مصیبت دل خاقانی آزرداز نالهٔ او جهان بنالید به درد
چون زاغ سر زلف تو پرواز کنددر باغ رخت به کبر پر باز کند
ای از دل دردناک خاقانی شادغمهای تو کرد خاک خاقانی باد
ای بت علم سیه ز شب صبح ربودبرخیز و می صبوحی اندر ده زود
خاقانی هر شبت شبستان نرسدتو مفلسی این نعمتت آسان نرسد
آن شب که دلم نزد تو مهمان باشدجانم همه در روضهٔ رضوان باشد
چون رایت حسن تو بر افلاک زنندعشاق تو آتش اندر املاک زنند
خاقانی ازین خانه و خوان غداربرخیز و به خانیان کلیدش بسپار
چرخ استر توسن جل سبز اندر برخاقانی ازین توسن بد دست حذر
خاقانی را آنکه بود سلطان هنرچون شمع بسی نشست بر کرسی زر
خاقانی اگر یار نماید رخساررخسار چو زر به ناخنان خسته مدار
خاقانی را ذم کنی ای دِمنهٔ عصرکو شَترَبه است و شیر نر احمد نصر
خاقانی ازین مختصران دست بداردر کار شگرف همتی دست برآر