دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
ای داده تو را دست سپهر و دل دهراز بخت تو را تخت و هم از دولت بهر
دانی ز چه یک نام حق آمد غفاریعنی که به مجرمان عاصی رحم آر
دل کوفتهام چو تخمکان ز آتش قهرلب شسته به هفت آب ز آلایش دهر
خاکی دل من به آتش آگنده مدارآبم مبر و چو خاکم افکنده مدار
گفتم به دل ار چو نی ببرندم سرننشینم تا نخایم آن شکر تر
ای چرخ مَهَم را ز سفر باز آوردر ره دلش از راه ببر باز آور
ای نام تو در شهر به خوبی مشهوروصل تو تمنای هزاران مهجور
هر کس که شود به مال دنیا فیروزدر چشم کسان بزرگ باشد شب و روز
دود تو برون شود ز روزن یک روزمرغ تو بپرد از نشیمن یک روز
ای چشم تو فتنهٔ فلک را قلوزهجران تو شیر شرزه را گیرد بز
ای نیش به دل زین فلک سفله نوازوی شیشهٔ عشرت شکن شعبده باز
ای زلف بتم به شب سیاهی ده بازوی شب شب وصل است دژم باش و دراز
ای ماه شب است پردهٔ وصل بسازوی چرخ مدر پردهٔ خاقانی باز
دل، سُغْبهیِ عشقِ توست، با تن مَسِتیزاینک دل و تن، تو راست؛ با من مَسِتیز
آن کعبهٔ دل گرفته رنگ است هنوزبا ماش به پای پیل جنگ است هنوز
خاقانی رو چو سیر عریان وش باشتو تو چو پیاز و دل پر از آتش باش
در طبعِ بَهیمهسار، مردمخو باشبا عادت دیوسان، مَلَک نیرو باش
ای گشته به نور معرفت ناظر خویشآشفته مکن به معصیت خاطر خویش
او رفت و دلم باز نیامد ز برشمن چشم به ره، گوش به در بر اثرش
خود را مپسند دل پسند همه باشنقصان بپذیر و سودمند همه باش
خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باشگام از سر کام درنهادی خوش باش
ماند به بهشت آن رخ گندم گونشعشاق چو آدم است پیرامونش
خاقانی اگرچه خاک توست ای مهوشچون آتش و آب و باد باشد سرکش
خاقانی اسیر توست مازار و مکشصیدی است فکندهٔ تو بردار و مکش