دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
ای گشته خجل ز آن رخ گلگون گل و شمعوز رشک تو در سرشک و در خون گل و شمع
برداشت فلک به خون خاقانی تیغتا ماه مرا کرد نهان اندر میغ
از بخل کسی که میکند وعده دروغبگریز ازو که آب دارد در دوغ
خاقانی را طعنه مزن زهر آمیغکز حکم شما نه ترس دارد نه گریغ
خاقانی را دلی است چون پیکرِ تیغرخ چون حلی و سرشک چون گوهرِ تیغ
از صحبت همدمان این دور خلافگویم سخنی اگر نگیری به گزاف
در عشق تو شد موی زبانم به گزافکان موی میان ز غم دلم کرد معاف
نه خاک توام به آدمی کردهٔ عشقنه مرغ توام به دانه پروردهٔ عشق
ای درد چو بیدرد ز حالم غافلبر گردن او بستهٔ مهری از دل
زرین چِکِنَم قدح گلین آر ای دلپای از گل غم مرا برون آر ای دل
یارت نکند به مهر تمکین ای دلاو نیست حریف، مهره برچین ای دل
از آتش عشق آب دهانم همه سالدر آب چو آتش به فغانم همه سال
بنمود بهار تازه رخسار ای دلبر باد نهاده باده پیش آر ای دل
ای بدر همال قدر خورشید جمالکیوان دل مشتری رخ زهره مثال
سوزی که در آسمان نگنجد دارموان ناله که در دهان نگنجد دارم
من میوهٔ خام سایه پرورد نیمجز چشمهٔ خورشید جهانگرد نیم
احکام شریعت است چون شارع عامبیرون مرو از راه شریعت یک گام
از کوی تو ای نگار زاری بردیمآشفته دلی و بیقراری بردیم
کو زهر؟ که نام دوستکانیش نهمکو تیغ که آب زندگانیش نهم
ز آن نوش کند زهره شراب سخنمکز فرق فلک گذشت آب سخنم
دُر زآن لب لعل نوش خوردت چینملاله همه زآن رخ چو وردت چینم
ای پیش تو مهر و ماه و تیر و بهرامبر جیس و زحل، زهره حمل ثور غلام
ما ژنده سلب شدیم در خز نخزیمجز خار نخائیم و بجز گز نگزیم
چون از چشم بتان فسون ساز کنممیزیبد اگر دعوی اعجاز کنم