دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
خاقانی اگر در کف همت گرویهان تا ز پی جاه، چو دونان ندوی
یک نیمه ز عمر شد به هر تیماریتا داد فلک به آخرم دلداری
نفسم جنب غرامت است ای دلجویکو تیغ که غسلها توان کرد بدوی
ای یافته از فضل خدا تمکینیگاهی که شود دچار با مسکینی
خاک ار ز رخت نور برد گهگاهیمنزل به فلک برآورد چون ماهی
از کبر مدار در دل خود هوسیکز کبر به جائی نرسیده است کسی
خاقانی اگر پند حکیمان خواندیپس نام زنان را به زبان چون راندی
چون مجلس عیش سازی استاد علیجان تو و قطرهٔ میِ قُطرَبلی
تا بود جوانی آتش جان افزایجان باز چو پروانه بدم شیفته رای
خاقانی اگر بسیج رفتن داریدر ره چو پیاده هفت مسکن داری
ترسا صنمی کز پی هر غمخواریبر هر در دیری زده دارد داری
عمرم همه ناکام شد از بیکاریکارم همه ناساز شد از بییاری
تا کی به هوس چون سگِ تازی، تازیروباه صفت به حیلهسازی سازی
آن سنگدلی و سیم دندان که بدیز آن خوشتری ای شوخ زبان دان که بدی
خاقانی را طعنه زنی هر گاهیکو ... طلبد به ... نجوید راهی
گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهیتا داد دلی بخواهم از دلخواهی
از بلبل گل پرست خوش سازتریکبکی و ز دراج خوش آوازتری
من بودم و آن نگار روحانی رویافکنده در آن دو زلف چوگانی گوی
از گردون برنتابم این بیآبیخون شد دل و اشک آتشی سیمابی
از عشق صلیب موی رومی روییابخاز نشین گشتم و گرجی کویی
خاقانی اگر شیوهٔ عشق آغازییارانت خسند با خسان چون سازی
تیمار جهان غصه خوری ارزد؟ نیدیدار بتان نوحهگری ارزد؟ نی
گر کشتنیم چنان کش از بهر خدایکز بنده شنوده باشی از روح افزای
هر نیمه شبم تبم مرتب بینیناخن چو فلک، عرق چو کوکب بینی