دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
صد ساله ره است از طلب من تا تودر بادیهٔ طلب من آیم یا تو
هر روز بود تو را جفایی نو نوتا جامهٔ صبر من بدرد جو جو
چشمم به گل است و مرغ دستان زن تومیلم به می است و رطل مرد افکن تو
گفتی که تو را شوم مدار اندیشهدل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
صبح است شراب صبح پرتو دَردِهزو هر جو جوهری است، جو جو درده
خاقانی عمر گم شد، آوازش دهدل هم به شکست میرود، سازش ده
خاقانی را خون دل رز دَردِهدل سوخته را خام روان پز درده
ای کرده ز نور رای تو دریوزهاز قرص منیر رای تو هر روزه
خاقانی و روی دل به دیوار سیاهکز بام سپهر ملک بیرون شد ماه
خواهی که شود دل تو چون آئینهده چیز برون کن از میان سینه
خاقانی را بیقلم کاتب شاهانگِشت شد انگُشت و قلم ز آتش آه
یاران جهان را همه از که تا مهدیدیم به تحقیق در این دیه از ده
دیدم به ره آن مه خود و عید سپاهبر بسته نقاب و نو چنین باشد ماه
در تیرگی حال من روشن بهمی دوست به هر حال و خرد دشمن به
ای از پری و ماه نکوتر صد رهدیوانهٔ تو پری و گمراه تو مه
دی صبح دمان چو رفت سیاره به راهسیارهٔ اشک ریخت صد دلو آن ماه
گفتم پس از آن روز وصال ای دلخواهشبهای فراقت چه دراز آمد آه
تا زلف تو بربست به رخ پیرایهبر عارض تو فکند مشکین سایه
ای گشته دلم در غم تو صد پارهعیش و طرب از نزد رهی آواره
ای با تو مرا دوستی سی روزهاز خدمت تو وصل کنم دریوزه
تا آتش عشق را برافروختهایهمچون دل من هزار دل سوختهای
خاقانی اگر به آرزو داری راینه دین به نوا داری و نه عقل به جای
چون مرغ دلت پرید ناگه تو کهای؟چون اسب تو سم فکند در ره تو کهای؟
بر سر کنم از عشق تو خاک همه کویای برده مرا آتش تو آب از روی