دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
تا رخت بیفکند به صحرا دل منسرمایه زیان کرد ز سودا دل من
خاقانی اگر توئی ز صافی نفسانبر گردن کس دست به سیلی مرسان
ای روی تو محراب دل غمناکانوی دست تو سرمایهٔ بر سر خاکان
خاقانی از اول که دمی داشت فزونمیبود درون پرده چون پرده درون
مجلس ز می دو ساله گردد روشنچشم طرب از پیاله گردد روشن
ماها دلم از وصال پر نور بکنمیلی سوی این خاطر رنجور بکن
پیداست که سودای تو دارم ز نهانصفرا مکن این آتش سودا بنشان
تیغ از تو و لبیک نهانی از منزخم از تو و تسلیم جوانی از من
گر خاک ز من به اشک خون پالودننالید، منال کو گه آسودن
چون زندگی آفت است جانم گم کنچون سایه حجاب است نشانم گم کن
خاقانی اگرچه دارد از درد نهانجان خسته و دیده غرقه و دل بریان
امروز به حالی است ز سودا دل منترسم نکشد بیتو به فردا دل من
خاقانی را غم نو و درد کُهُنآورد بدین یک نفس و نیم سُخُن
خاقانی اگر کسی جفا دارد خوپاداشن او وفا کن و باز مگو
خاقانی ازین کوچهٔ بیداد بروتسلیم کن این غمکده را شاد برو
کو آن می دیرسال زودافکن تومحراب دل من ز حیات تن تو
خود را به سفر بیازمودم بیتوجان کاستم و عنا فزودم بیتو
ای راحت سینه، سینه رنجور از تووی قبلهٔ دیده، دیده مهجور از تو
ای شاه بتان، بتان چون من بندهٔ تودر گریهٔ تلخم از شکرخندهٔ تو
کردم به قمار دل دو عالم به گروتن نیز به دستخون سپردم به گرو
ای چشم بد آمده میان من و توداده به کف هجر عنان من و تو
دل هرچه کند عشق فزون آید از اوشد سوخته بوی صبر چون آید از او
تب کرد اثر در رخ و در غبغب تومه زرد شد اندر شکن عقرب تو
کو عمر؟ که دادِ عیش بستانم از اوکو وصل؟ که دردِ هجر بنشانم از او