دفتر شعر
۳۵۱ شعر در این دفتر
دیوانهٔ چنبری هلال تو منمپروانهٔ عنبری مثال تو منم
در خواب شوم روی تو تصویر کنمبیدار شوم وصل تو تعبیر کنم
دود افکن را بگو که بس نالانمدودی بر شد که دودگین شد جانم
ای کرده تن و جان مرا مسکن غمدر باغ دلم شکفته شد سوسن غم
روز از پی هجر تو بفرسود دلمشب در پی روز وصل نغنود دلم
هر روز در آب دیدهاش مییابمشد ز آتش و آب هر شب خوابم
گردون قفسی است سبز پُر چشمه چو داممرغان همه زین قفس پریدند مدام
گر هیچ به بندگیت درخور باشمدر شهر تو سال و مه مجاور باشم
گفتی بروم، مرو به غم منشانمتا دست به جان درنکند هجرانم
ای سلسلهٔ زلف تو یکسر جنباندیوانه شدم سلسله کمتر جنبان
تا بر هدف فلک زدم تیر سخناز حلقه گسسته گشت زنجیر سخن
خاقانی را که هست سلطان سخنصد لعل فزون نهاد در کان سخن
خاقانی اگر ز خود نهی گام برونمهرهات شود از ششدر ایام برون
بیداد براین تنگدل آخر بس کنای ظالمِ ده رنگ دل آخر بس کن
بس کور دل است این فلک بیسر و بنزان کم نگرد به صورت آرای سخن
خاقانی ازین چرخ سیه کاسهٔ دونچونی تو در این گلخن خاکسترگون
ای دوست به ماتم چه نشینی چندینکز ماتم تو شدیم با مرگ قرین
گاهی که کنی عهد و وفا با یارانزنهار وفای عهد خود واجب دان
ای دل چو فسردهای غمی پیدا کنوی غنچه تو داغ ستمی پیدا کن
دل خون شد و آتش زده دارم ز درونپیش آر میی چو خون که هست آتشگون
تا گشت سر کوی مغان منزل منحل گشت به یمن عشق هر مشکل من
در کوی تو خاطری ندیدم محزونزاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون
شد باغ ز شمع گل رعنا روشنوز مشعل لاله گشت صحرا روشن
تا بشنودم کاهوی شیرافکن منماتم زده شد چون دل بیمسکن من