دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
مسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بود
در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَدتا ابد جامِ مرادش همدمِ جانی بُوَد
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجودبنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَدبر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَد
چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَدور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد
از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخِر به خجالت برود
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَدهرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرودبه هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله میرودوین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله میرود
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شودوین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشودتا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟
بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهددولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شایدکه بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآیدگفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآیددست بهکاری زنم که غصّه سرآید
دست از طلب ندارم تا کامِ من برآیدیا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآیدز باغِ عارِضِ ساقی هزار لاله برآید
زهی خجسته زمانی که یار بازآیدبه کامِ غمزدگان غمگُسار بازآید
اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآیدعمرِ بگذشته به پیرانه سرم بازآید
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآیدفغان که بختِ من از خواب در نمیآید
جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشیدهِلال عید در ابرویِ یار باید دید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدوظیفه گر برسد، مصرفش گُل است و نَبید
ابرِ آذاری برآمد بادِ نوروزی وزیدوَجهِ مِی میخواهم و مُطرب، که میگوید رسید؟