دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
سحرگه ره روی در سرزمینیهمی گفت این معما با قرینی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جویمن نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلویمیخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شویتا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
سَحرم هاتف میخانه به دولتخواهیگفت باز آی که دیرینهٔ این درگاهی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهیدر فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
در همه دِیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفْتر جایی
به چشم کردهام ابرویِ ماهسیماییخیالِ سبزخطی، نقش بستهام جایی
سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردمِ دیدهٔ روشنایی
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهاییدِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی
اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآییهر جا که رَوی، زود، پَشیمان به دَرآیی
مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟این گفت سَحرگَه گُل، بلبل! تو چه میگویی؟