دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
هزار جهد بکردم که یار من باشیمرادبخش دل بیقرار من باشی
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشیخط بر صحیفهٔ گل و گلزار میکشی
سُلَیمیٰ مُنذُ حَلَّت بِالْعراقِأُلاقی مِن نَواها ما أُلاقی
کَتَبتُ قِصَّةَ شَوقی و مَدمَعی باکیبیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
یا مُبْسِماً یُحاکي دُرْجاً مِنَ اللِّآليیا رب چه درخور آمد گِردَش خط هلالی
سَلامُ اللّهِ ما کَرَّ اللَّیاليو جاوَبَتِ الْمثاني و الْمِثالي
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالیخوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
زان می عشق، کز او پخته شود هر خامیگر چه ماه رمضان است بیاور جامی
که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
أَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ و زادَ غَرامیفدای خاک در دوست باد جان گرامی
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمیکجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
اَحمَدُ اللهَ عَلی مَعْدِلَةِ السُلطانِاحمدِ شیخ اُوِیسِ حسنِ ایلخانی
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانیچون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منیفراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی
نوش کن جامِ شرابِ یک منیتا بِدان بیخِ غم از دل برکَنی
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنیسود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی