دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستیوان گه برو که رستی از نیستی و هستی
با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستیتا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
آن غالیهخط گر سوی ما نامه نوشتیگردون ورق هستی ما درننوشتی
ای قصهٔ بهشت ز کویت حکایتیشرح جمال حور ز رویت روایتی
سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤاديو رُوحي کُلَّ یَومٍ لي یُنادي
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندیخطاب آمد که «واثق شو، به الطاف خداوندی»
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی؟که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
به جان او که گرم دسترس به جان بودیکمینه پیشکش بندگانش آن بودی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاریخورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
شهریست پُر ظریفان وز هر طرف نگارییاران! صلای عشق است گر میکنید کاری
تو را که هر چه مراد است در جهان داریچه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داریبه یادگار بمانی که بوی او داری
بیا با ما مَوَرز این کینهداریکه حق صحبت دیرینه داری
ای که در کوی خرابات مقامی داریجم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که مهجوری عشاق روا میداریعاشقان را ز بر خویش جدا میداری
روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداری
خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَریارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
ای که دایم به خویش مغروریگر تو را عشق نیست معذوری
ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزیاز این باد ار مدد خواهی، چراغِ دل برافروزی
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی