دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
در نظربازیِ ما، بیخبران، حیراناندمن چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
سَمَنبویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانندپریرویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند
غلامِ نرگسِ مستِ تو تاجدارانندخرابِ بادهٔ لعلِ تو هوشیارانند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند
گفتم کِی ام دهان و لبت کامران کنند؟گفتا به چشم هر چه تو گویی چُنان کنند
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندچون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند!
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
شرابِ بیغَش و ساقیِّ خوش دو دامِ رهندکه زیرکانِ جهان از کمندشان نَرَهَند
بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند؟
سالها دفترِ ما در گرو صَهبا بودرونقِ میکده از درس و دعایِ ما بود
یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بودرَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود
تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بودسرِ ما خاکِ رَهِ پیرِ مُغان خواهد بود
پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بودمِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بوددیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَدگر تو بیداد کنی شرطِ مُروَّت نَبُوَد
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبودور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بودتا دلِ شب سخن از سلسلهٔ مویِ تو بود
دوش میآمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بودوز لبِ ساقی شرابم در مَذاق افتاده بود
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بودحُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بودتعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود