دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوزبر امید جامِ لعلت دُردیآشامم هنوز
دلم رمیدهٔ لولیوَشیست شورانگیزدروغوَعده و قَتّالوَضع و رنگآمیز
ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَسبوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بسزین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بسنسیمِ روضهٔ شیراز، پیکِ راهت بس
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرسزهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرسکه چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باشوین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باشحریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش
به دورِ لاله، قدح گیر و بیریا میباشبه بویِ گُل، نفسی همدمِ صبا میباش
صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخشوین زهدِ خشک را به مِی خوشگوار بخش
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارشگُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورشکه تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
خوشا شیراز و وضعِ بیمثالشخداوندا نگه دار از زَوالش
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَشمیسپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوشبتِ سنگیندلِ سیمین بناگوش
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوشکه دورِ شاهشجاع است، مِی دلیر بنوش
هاتفی از گوشهٔ میخانه دوشگفت ببخشند گنه، مِی بنوش
در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوشحافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
ای همه شکلِ تو مَطبوع و همه جایِ تو خوشدلم از عشوهٔ شیرینِ شِکرخایِ تو خوش
کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوشمعاشر دلبری شیرین و ساقی گُلعِذاری خوش