دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَشلیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویشکه آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویشبیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه شجاعکه نیست با کَسَم از بهرِ مال و جاه نزاع
بامدادان که ز خلوتگَهِ کاخِ اِبداعشمعِ خاور فِکَنَد بر همه اطراف شُعاع
در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمعشبنشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع
سَحَر به بویِ گلستان دَمی شدم در باغکه تا چو بلبلِ بیدل کُنَم عِلاجِ دِماغ
طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کفگر بکِشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراقوگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
مقامِ امن و مِیِ بیغَش و رفیقِ شَفیقگَرَت مُدام میسر شود زِهی توفیق
اگر شراب خوری جُرعهای فشان بر خاکاز آن گناه که نَفعی رسد به غیر، چه باک؟
هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاکگَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمکحق نگه دار که من میروم، الله مَعَک
خوش خبر باشی ای نسیمِ شِمالکه به ما میرسد زمانِ وصال
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصالبیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
دارایِ جهان نصرتِ دین خسروِ کاملیَحیَی بنِ مُظَفَّر مَلِکِ عالمِ عادل
به وقت گُل شدم از توبهٔ شراب خجِلکه کَس مباد ز کِردارِ ناصَواب خجِل
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصولرَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایلهر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل»
ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیلسَلسَبیلت کرده جان و دل سَبیل
عشقبازیّ و جوانیّ و شرابِ لَعلْفاممجلسِ اُنس و حریفِ همدم و شُربِ مدام
مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیامخیرِ مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
عاشقِ رویِ جوانی خوشِ نوخاستهاموز خدا دولتِ این غم به دعا خواستهام
بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَملِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم