دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهمخاک میبوسم و عُذرِ قَدَمَش میخواهم
دیدار شد مُیَسَّر و بوس و کنار هماز بَخت شُکر دارم و از روزگار هم
دَردَم از یار است و درمان نیز همدل فدایِ او شد و جان نیز هم
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایمهمرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایمروی و ریایِ خَلق به یک سو نهادهایم
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایماز بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آن جا که نه یار است ندیم
خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیمبه رَهِ دوست نشینیم و مُرادی طلبیم
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
صَلاح از ما چه میجویی؟ که مستان را صَلا گفتیمبه دورِ نرگسِ مستت سلامت را دعا گفتیم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریمشطح و طامات به بازار خرافات بریم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیمسخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیمغم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیمجامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویمکه من نسیم حیات از پیاله میجویم
بارها گفتهام و بار دگر میگویمکه من دلشده این ره، نه به خود میپویم
گرچه ما بندگان پادشهیمپادشاهان ملک صبحگهیم
فاتحهای چو آمَدی بَر سَر خَستهای بخوانلَب بُگُشا که میدَهَد لَعلِ لَبَت به مُرده جان
چندان که گفتم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبان
میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردانهجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان