دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
ای دشمن و دوست مر تو را یک عالمخاری و گلی با من و با یک عالم
هرگه که به پیراهن تو درنگرماز رشک و حسد پیرهن خود بدرم
دلخسته چشم ناوک انداز توامجان بسته چنگ بلبل آواز توام
در خواب گه از دل به شب آتش بیزمچون خاکستر هر روز ز آتش خیزم
شب ز انده تو همی نیاید خوابمبر جامه ز غم چو گوی در طبطابم
دانم که ز چرخ بخش بیرون نکنمپس شاید اگر ز رنج دل خون نکنم
من دوش که از هجر تو در تاب شدمجان تو که گر چو شمع در خواب شدم
از بند رحم ببند مهد افتادمپس برد به زندان ادب استادم
شه پندارد که ما خردمندانیمیا قلعه گشایان و عدو بندانیم
در آرزوی بوی گل نوروزمدر حسرت آن نگار عالم سوزم
لرزان ز بلا چو برگ داند یارموآنگاه همی به برگ خواند کارم
تا روز همه شب از هوس بیدارمتا شب همه روز در غم و تیمارم
بر دیده خیال دوست بنگاشتهامدیدار بر آن خیال بگماشتهام
امروز در این حبس من آن ممتحنمکز خواری کس گوش ندارد سخنم
از دل بدم آتشی برانگیختهاموز دیده به جای آب خون ریختهام
عمری بدو کف دو رخ نگارا خستمنومیدی جان به درد دل در بستم
گفتی خبرت کنم کسی بفرستمبا دل گفتم ز انده دل رستم
آن مرد که در سخن جهانیست منمآن گوهر قیمتی که کانیست منم
هر جای که آتش نبردیست منمبر هر طرفی که تیره گردیست منم
هر جا که ز فضل پیشگاهی است منمو آن کو یک تن شها سپاهی است منم
با ناله همی چو ابر بهمن گریمهر لحظه همی هزار دامن گریم
از بلبل نالنده تر و زارترموز زرد گل ای نگار بیمارترم
روزان و شبان در آن غم و تیمارمکاسرار تو را چگونه پنهان دارم
ای جان جهان تا خبرت یافته امدل را همه در رهگذرت یافته ام