دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
از خود به تو من بتا گمانها دارموز کرده خویش داستانها دارم
سیراب گلابی تو بر آتش خارمدو دست دمم که جز به آتش نارم
از هر چه بگفته اند پندی دارموز هر چه بگفته ام گزندی دارم
من بستر برف و بالش یخ دارمخاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم
در تاریکی ز بس که می بنشینمدر روز چو شب پرک همی بد بینم
آنم که اگر به خلد جایی سازمحورالعین را کشید باید نازم
هر گه که تو را به رهگذاری بینماز سایه ت بر زمین نگاری بینم
دیده همه شب ز خواب خوش بردوزمبر تن گریم چو شمع و از دل سوزم
با خود گفتم که من عیال تو شدماو گفت که من ضامن مال تو شدم
آنکو گوید هست قضا تیشه منیک شاخ نتابد زدن از بیشه من
تا خسته دل مرا بریده ست ز تندارم گله هاش را چو شمشیر سخن
در سمجی چون توانم آرامیدنکز تنگی آن نمی توان خسبیدن
هر شب که تو را نبینم ای شاخ سمنخواهم که مرا کفن بود پیراهن
چون گل ز غمت دریده ام پیراهنچون لاله بیالوده ام از خون رخ و تن
سر کردمت ای نگار چون تو سر منگه گه به سخن چرب کنی بی روغن
چنگم به چهار شاخ زد پیراهنچنگست مگر چهار شاخ از آهن
چون دانش بود مهربان دایه مناز فخر و شرف زد همه پیرایه من
چشم و دهن آن صنم لاله رخاناز پسته و بادام کشیده ست نشان
با کس غم تو بیش نخواهم گفتموین در دو دیده هم نخواهم سفتن
این دیبه دو روی به کلک دو زبانپرداخته شد به قوت خاطر و جان
تا نسبت کرد اخوت شعر به منمی فخر کند ابوت شعر به من
آنکو دارد چو سیم و شر لب و تنآمیخت همی چو شیر و شکر با من
از چشم من ار سرشک بتوان رفتنبس در گرانمایه که بتوان سفتن
از کفر کشد زریر شیبانی کینآباد کند زریر شیبانی دین