دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
آنی که بری دست نیازد با تودر خوبی همعنان که بتازد با تو
هر جان که بود برتر از آن باشی توبخریده امت به جان گران باشی تو
نورست ای ماه حسن سرمایه توپیرایه تو پست کند پایه تو
ای نای تو را نقل و می روشن کوبا تو طرب طبع و نشاط تن کو
ای شاه بترس از آنکه پرسند از توجایی که تو دانی که نترسند از تو
سلطان ملک اقبال عنان داد به تودرهای نشاط شاه بگشاد به تو
صالح پس ازین طرب نباید بی توشاید که ز دل طرب نزاید بی تو
ای شمع شدم به عشق پروانه توخوانند مرا به شهر دیوانه تو
ای نای ندیده ام دلی شاد از تونایی تو ولیکن نرهد باد از تو
مادر که مرا بزاد زاد از پی توهم ایزد که جان داد داد از پی تو
هرگز نرسد به لطف در مهر چو توبت را نبود حلاوت چهر چو تو
خوردم همه زهر عشق تو شکر کودیدم بتر هوای تو بهتر کو
روی و بر من تا بشدم از بر توزردست و کبودست به جان و سر تو
از کوفتن پای تو و گشتن تولعبی است هر اندام تو را بر تن تو
با من به میان رسول باید با توخورشید نخواهم که برآید با تو
ای ملک به دولت تو دارا گشتهوز عدل تو دهر پیر برنا گشته
آنی که ز فالها همه فال تو بههر سال تو در عمر ز هر سال تو به
از هر جنسم چو شاه بگشادی راهاز بخت مرا فزون شدی رتبت و جاه
چندان داری ز حسن و خوبی مایهکز حور بهشت برتری صد پایه
هر چند که بر کوهم در شب ز اندوهگریان باشم تا به گه بانگ خروه
آمد بر من به چشمکان خواب زدهسر تا به قدم به عنبر ناب زده
چون دولت تو جهان جوانست ای شاهپس دولت تو مگر جهانست ای شاه
این خوشرویان که ایستادند همهاز مادر حسن دوش زادند همه
امروز منم چو ماری اندر سله ایز آوازه من در این جهان ولوله ای