دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
هست وقت عیش ساغر در دهیدآتشین آبی معطر در دهید
هر که ما را در هوای او ملامت میکندراستی خود را سزاوار غرامت می کند
هر نسیمی که ز خاک در جانان باشدچون دم روح قدس مایه ده جان باشد
هر کس که بکام از سر کوی تو گذر کرداز ساده دلی روی ز جنت بسقر کرد
هر که را در سر هوای چون تو دلداری بودجان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود
یک قدح می دوبدره زر ارزدبزر مغربی خور ارزد
آمد بهار و وقت نشاطست می بیارمی مایه نشاط بود خاصه در بهار
ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگروی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر
ای ماه مهربان مه مهرست می بیاربزمی بساز فصل خزان خوشتر از بهار
ایچشم آهوانه تو مست شیرگیروی سرو نوجوان تو آشوب عقل پیر
ای برده نرد حسن ز خوبان روزگارقدت براستی چو سهی سرو جویبار
بدان ای محتسب یکبار دگرکه من رندی گرفتم باز از سر
باد بهاری وزید از طرف جویباربر سر میخوارگان کرد بدامن نثار
تعالی الله چه رویست آن که دارد ترک سیمین برندیده چون خیال او بتی هرگز بخواب اندر
حبذا نزهت ایام بهارکه برد ز اهل خرد صبر و قرار
دل بدست غم جانان دهم و جان بر سرگر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر
دلبرا سلسله غالیه گونست مگربر رخ نازک تو یا شکن آب شمر
روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیرچشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر
کوکبه گل رسید ای صنم گلعذارجام طرب وقت گل بی می گلگون مدار
گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگرمست شد بلبل شوریده چو من بار دگر
گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکرگو ببین چشم و لبش راست چو بادام و شکر
صنما حال زار من بنگربا غمت کارزار من بنگر
صبحدم باد صبا آمد و آورد خبرکه بصد ناز رسد آن مه تابان ز سفر
از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوزکه گلستان تو بی زحمت خارست هنوز