دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
ای گشته جهان ز نور رایت روشنگلخن شود از نسیم خلقت گلشن
ای زاده خاطر من از تاب و توانبگرفته چو خورشید فلک جمله جهان
از بهر نشاط و طرب ای ابن یمینبا دختر رز تا بتوانی منشین
ای عاجز از ادراک کمال تو گمانهرچ آن نه ره تست گرفتم کم آن
اسبی که بمن داد امیر میرانکس یاد نداردش چوان از پیران
ای گردش چرخ نیلگون تا کی ازینکردی جگرم ز غصه خون تا کی ازین
آورد بر من آن نگار من از بستانشفتالو و به کز دو یکیرا بستان
ای ترک بیار باده و در گردانوز خطه دل عنان غم بر گردان
آمد خبریکه جان برون رفت ز تناز واقعه زبده دوران و زمن
ای عادت من مهر رخت ورزیدنواندر طلبت گرد جهان گردیدن
ای ابن یمین مشقت کلک ببینبگریز از او و راحت ملک ببین
از عشق ویم منع نکو نیست مکنتکلیف مرا بر آن که خونیست مکن
یک لحظه خیال رویت ایدلبر منبیرون نرود بهیچ رو از سر من
باشد بتو دیده رهنمون دل منجز مرکز غم نیست درون دل من
چون بهر نشاط و خرمی شاه جهانبگرفت بدست خسروی تیر و کمان
در حیرتم از قاضی احکام کهنکز حکم ویند اهل جهان بی سر و بن
خوشباش که روزی رسد ای ابن یمینحاجت نبود مگر بکوشش چندین
هرگز دهنت ایصنم سیم سرینبا پسته برابر نکند ابن یمین
یا رب بچه موجب بمن بیسر و بنهر لحظه غمی نو دهد اینچرخ کهن
دی گفت مرا یکی که ای عهد شکننه گفته بدی که می نخواهم خوردن
دوری ز من ای یار پسندیده منوی روشنی دیده غمدیده من
خواهی که شوی با طرب و عیش قرینزنهار که بر حضر سفر را مگزین
هستم ز خیالت ای بت سیم سرینپیوسته قرین حور در خلد برین
در وصف تو هر چند زبان گفت سخناز حالت من گه بیان گفت سخن