دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
با دلبر خود همیشه همدم مائیمدر بزم وصال یار محرم مائیم
گفتم که من شیفته بیمار توامدرمان دلم کن که دل افکار توام
گفتم که شراب ارغوانی نخورممی گر شود آب زندگانی نخورم
من سوخته دل نزد تو از خامانموز خوی بدت بیسرو بی سامانم
رخسار ترا ماه ختن میگویمبالای ترا سرو سمن میکویم
درد دل زار و زردی رخ دارمصد موکبه غم بر پی صد موکب غم
ما با همه کس بر در استیناسیممشهور جهان چون خضر و الیاسیم
تا چند نهد برگ گلت خار دلمتا کی طلبد نرگست آزار دلم
دارد هوس وصل دلارام دلمبی او نفسی ندارد آرام دلم
کردند بجای من بدی جمع لئامگفتم که نمایم بمکافات قیام
زین پیش که سودای جنون داشت سرمبودی هوس مشغله و شور و شرم
هر چند که در هستی خود مینگرممعنیم یکی و در هزاران صورم
بربود مرا پسته تو خواب از چشموافشاند سرشک همچو عناب از چشم
نه روح درین زمانه نی تن مائیمنی تیره در این زمانه نه روشن مائیم
در صورت اگر چه غیر اغیار نه ایماز روی حقیقت بجز ازیار نه ایم
از اهل زمانه مرد بیغم مائیمبا یار همیشه شاد و خرم مائیم
عاشق که باو دوست بنازد مائیمآن نی که گهی یار نوازد مائیم
گه رنگ رخت ز عارض گل طلبیمگه بوی خوشت ز برگ سنبل طلبیم
شد دعوی دوستی در ایام حرامالفت ز که مردمی کجا دوست کدام
ایگل مشو از بلبل خوشگوی نهانآخر چه کنی از گل خود روی نهان
ایدل طلب وصل دلارام مکنخو را و مرا سخره ایام مکن
آنکس که بدو بود دلم نازستانمیکرد ازو کلاغ پرواز ستان
ای از تو جهان برون تو بیرون ز جهانپروانه شمع رخ تو طوطی جان
ای ابن یمین چند ز می پیمودنجانرا بغم بیخردی فرسودن