دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
افتاد گره بر تن مجروح سقیمچون قطره اشک بر رخ زرد یتیم
گر عشق تو چون آب براند خونموز دیده چو اشک اگر فشاند خونم
دلدار بیامد دو سه گامی ز پیمپنداشت مگر که هست در جام میم
هر دم غم جانان المی میدهدمعشق کهنش ز نو غمی میدهدم
هر چند بر نهال دانش رفتمطاقم ز نشاط دل و با غم جفتم
در لهو و لعب عمر بسر برد دلمگوی از همه شاطران بدر برد دلم
گر دل بهوای گوهر و در ندهمبر جان غم غرق و زحمت پرندهم
فرزند گرامی حسن ایجان و دلمایحاصل عمر و زبده آب و گلم
منزلگه خویش و دوستان جمله بکاموز دشمن و حاسد نه نشان باد و نه نام
لقمان که حکیمان جهانراست امامفرمود بحفظ چار در چار مقام
در هر دو جهان عاشق آن رومائیمدر راه طلب روان بهر سو مائیم
شطرنج هوس با صنم طنازممیبازم و با او بخوشی میسازم
تا دست در آنزلف مشوش زده امعاشق نیم ارانک دمی خوش زده ام
هر چند بود عارض تو در نظرمهر لحظه بود شوق رخت بیشترم
عمری بهوای جاه گمراه شدیمهم شکر خدایرا که اگاه شدیم
گر با تو بکام دل وصالی یابمتشنه جگرم آب زلالی یابم
یکجرعه ز جام لبش ار نوش کنیمغمهای جهان جمله فراموش کنیم
فرزند اعز محمد ایجان و دلممقصود توئی ز هستی آب و گلم
گر من نظری کنم بدان ماه تمامباید که ملامت نکند شیخ و امام
گر سر طلبی ز من روانی بدهمیک بوس ترابها روانی بدهم
سید بود آن تن چو سیمت بینمخود را بمراد دل ندیمت بینم
چندانکه درین کهنه رباطیم بهمبو تا نشویم از غم ایام دژم
پیوسته اگر با می و با معشوقیمبر ما چه ملامت چو برآن مرزوقیم
من صحبت جانانه از ان میخواهمکارام دل و راحت جان میخواهم