دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
پیوسته ز رویت ایمه مهر گسلپروانه نور میبرد شمع چکل
دریای وجود را یکی دان به مثالزو رفته بهر سوی هزاران جدوال
علمی که ترا می نرساند به کمالمالی که ترا می نکند نیکو حال
در چشم تو باشد سخنم سحر حلالو اندر دهنت سخن بود تنگ مجال
دارد صنم ماهوش زهره جمالخالی بمیانه دو ابرو و چه خال
در خطه سبزوار دیدم امسالحالی که نماند بر فرزانه مجال
روزی که دلم شدی بخوبان مایلبودی ز وصالشان مرادم حاصل
هر کو بحسد بسته همی دارد دلاز صدمت غم خسته همی دارد دل
ما بر در شکریم و قناعت همه سالفارغ شده از نیک و بد اهل جدال
ایدل طلب گذشته امریست محالامید بنا آمده باشد ز خیال
آن بت که بقد سرو روانش گفتیموز غایت نازکی روانش گفتیم
آن سرو بلند کز غمش پست شدمجامی ز کفش خوردم و از دست شدم
ایدل اگرت کار جهان نیست بکامخوشباش که ناخوش نبود محنت عام
ای سرو روان بر چمن و باغ دلموی لاله نو شکفته در داغ دلم
ایشاه بتان در دل و جان جات کنیمتا بو که رخی با رخ زیبات کنیم
ایدل چو نمی شکیبی از روی بتمزنهار وبهش تانروی سوی بتم
ایقد تو سرو جویبار چشممدندان تو در آبدار چشمم
ایدوست بیا تا نفسی شاد شویموز بند غم زمانه ازاد شویم
ای بس که درینمقام دمها زده ایمواندر پی کام دل قدمها زده ایم
آنها که حلال زادگانند و کرامکردند نکاح دختر کرم حرام
آن کز پی وصل او بجان میپویماو با من و من جمله جهان میجویم
ای سرو سهی قامت خوش رفتارمدریاب که شد گرچه نهان میدارم
ای برده سر زلف تو از جای دلمو افکنده سر زلف تو بر پای دلم
آهو چشمی که میرباید هوشمچون شیر بصید کردنش میکوشم