دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
ای در سر تو فتاده سودای عراقبد بود که افتاد تو را رای عراق
ای ریخته از شرم کفت ابر عرقبر جمله جهان جسته بهر کار سبق
این گنبد سبز از شفق مرجان رنگدانی بچه ماند ایدل با فرهنگ
با جمله هنروران بکین است فلکوز خلق زمانه بهگزینست فلک
چون خواجه بشد چه نام باقی و چه ننگچون ماند بوارثان چه یاقوت و چه سنگ
دلدار من ار سر بفرازد چون چنگکار من دلخسته بسازد چون چنگ
مائیم و می روح فزا چون دم مشکلیکن بر اهل عصر چه مشک و چه پشک
ای پیکر تو گنج روان همه فضلعقل تو مرا داده نشان همه فضل
دی شاه بتان سوار اسبی چون پیلمیکرد به هر گوشه چو فرزین تحویل
با نیک و بد زمانه در ساز ایدلوز دشمن خویش دوست بر ساز ایدل
ز ابروی تو و روی تو در ملک جمالحالی عجب افتاد و چگویم که چه حال
تا غالیهگون خالِ مهِ مهر گسلپروانهصفت فتاد بر شمع چِگِل
امروز به گرما به بت مهر گسلآلود به گل عارض چون ماه چگل
گفتم بجهم ز زلف جانانه به عقلگویند رهد مردم فرزانه به عقل
کس خلد و حجیم را ندیدهست ایدلکاو کس که از آنجهان رسیدهست ایدل؟
هر غم که گذشت شد به دلها همه سهلناآمده را غم نخورد مردم اهل
خواهد شدن از تن نظر جان زایلناگشته بجز حسرت و ارمان حاصل
افسوس که آفتاب عمرم به زوالنزدیک رسید و دیده در خواب و خیال
تا مردم چشم پر نمم روز وصالدیدست رخ انصنم زهره جمال
هم عاشق آنروی چو مه دارم دلهم بسته آنزلف سیه دارم دل
در حال حیاتم ای بت مشکین خالهرگز نکنی یاد من مسکین حال
در پای گل از دست منه ساغر ملبیمل نتوان برد بسر موسم گل
در حیرتم از روی تو ایماه چکلکآن صورت زیبا ز چه آبست وز گل
زیبا صنمی بناز کی آب زلالتذکیر همیگفت بصد غنج و دلال