دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
از دولت مخدوم جهان و فر اوبا کام دلند مادر و دختر او
دانی صنما که بر چه سانم بیتوخونابه ز دیده می فشانم بیتو
ای زلف ترا حلقه و خم تو بر تووز خط برخت نیل و بقم تو بر تو
فرزند حسن ایدل و جانم با توگردون نگذاشت تا بمانم با تو
ای نور دو دیده آن سزد مذهب توگر منبع تحقیق بود مشرب تو
ای داده گلابرا خجالت خوی تومستم ز هوای لب همچون می تو
تا حسن رخ تو گشت پیرایه توخورشید پناه داده با سایه تو
ایخنده زنان بر مه انور رخ تووی غیرت آفتاب خاور رخ تو
تا بر در آرزو بود منزل توحل می نشود مسئله مشکل تو
ایدل کم این دیر کهن گیر و بروترک فلک بیسرو بن گیرو برو
ای مفتی شرع مکرمت خامه توافلاک مطیع رای خود کامه تو
روزیکه نبد هیچ نشان من و تودادند بهم قرار جان من و تو
ایدل ز سخن آنچه مرادست آن گوجان تربیت است اهل سخن را جان کو
ای چرخ فلک هزار فریاد از توآن به که نیاورد کسی یاد از تو
ای بس که جهان باشد و ما خاک شدهز آلایش تن روان ما پاک شده
ایدل تو مپندار بجانی زندهلطفیست الهی که بدانی زنده
ایمهر رخ تو جای در دل کردهچشمت مدد جادوی بابل کرده
آمد بر من زلف مشوش کردهوز سنبل تر لاله منقش کرده
با عشق تو عقل را پریشانی بهبی وصل تو از عمر پشیمانی به
دائم سخن از صدق و صفا گفتن بهوز دامن دل گرد هوا رفتن به
ای ابروی چون کمان تو پیوستهجان و دل من بتیر محنت خسته
دلدار من آنحوروش امروز بگاهآورد بگرمابه در آنروی چو ماه
از مال تو سائلان نکاهند بدهشکرانه آن که از تو خواهند بده
دلدار مرا دید پریشان گشتهواله شده و بیسر و سامان گشته