دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
هر کو نظر افکند بر آن روی چو ماهحیران شد و میگفت که سبحان الله
زنهار در سرای خود پیوستهمیدار بهر حال که باشی بسته
او شاه منست و من مرا ورا بندهمن خود همه اویم و بدو ماننده
کو بخت که از جهان بیابم بهرهوز گردش آسمان بیابم بهره
شاهی که بود نرم دل و آهستهباشد همه کارهای ملکش بسته
شاها علم عفو تو افراشته بهزینرو رمضانرا عدم انگاشته به
تا داد بکدخدای دادار بچهچون من عزبی کجاست بسیار بچه
در عالم تحقیق کسی یابد راهکز وحدت کاینات باشد آگاه
رویت که بر اوست مظهر لطف الهزیباست بر او سه نقطه خال سیاه
ای خجلت ماه ختنی جان منیوی غیرت سرو چمنی جان منی
ای دور شب فراق آخر بسر آیوی نوبت روز وصل یکبار در آی
ایدل ز جهان جان بسلامت بردیاز لوح ضمیر اگر طمع بستردی
ای بر چمن باغ هنر سرو سهیافسوس که کرد از تو قضا جای تهی
آمد بعیادت برم آن سرو سهیچون یافت خبر که بس سقیمست رهی
ایخواجه توئی انک چو تو گرم رویدر مردی ورادی نبود هیچ گوی
ای جود ترا حاتم طی گشته رهیوی روی نموده از توام روز بهی
آن بت که بود رخش بهارو باغیبر چهره نهاد چشم زخمش داغی
ای جسته دوا از در هر بیماریتا چند ز تقلید تو در هر کاری
ایدل ز پی حطام دنیای دنیدر خرمن عمر خویش آتش چه زنی
از عمر ترا امید بر خور داریگر هست غم فقر بدل در ناری
ایگوهر پاک از کدامین کانیکز غایت روشنی ز ما پنهانی
در صورت ما جمال خود میبینیدر دیده ما خیال خود میبینی
از حال من آگهی تو ای بار خدایو آن نیز توانی که ترا باشد رای
آن نور که کونین بیاراست توئیو آنشمع که پروانه از و خاست توئی