دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
افسوس که عمر من ز هفتاد گذشتبگذشت چنانکه بگذرد باد بدشت
ایدل اگر اعتقاد تو هست درستمی دان که ترا روزی تو خواهد جست
افسوس که موسم جوانی بگذشتو ایام نشاط و شادمانی بگذشت
ای کرده هوای مال نا پروایتبشنو سخنی عرضه کنم بر رایت
ایدل غم این عالم فانی هیچستوین یکدوسه روزه زندگانی هیچست
ای دل چو نعیم این جهانی شدنی استوین مملکت حیات فانی شدنی است
ایدل همه عمرت این تبهکاری چیستوندر سرت آهنگ گنهکاری چیست
ایدل اگر آسایش جانت هوس استور مملکت هر دو جهانت هوس است
افسوس که رفت عمر و حاصل هیچ استحق داده ز دست و کار باطل هیچ است
آنکس که دلم بدو تولا کردستوز طاعت غیر او تبرا کردست
ایعشوه دهان ترک شما کردم و رفترخ سوی در سخا کردم و رفت
از حکم ازل بهیچ رو مهرب نیستدر عالم جان تفاوت مذهب نیست
ایدل بدو نیک اینجهانی هیچستوینعالم بی ثبات فانی هیچست
از تاب جگر دوش روانم میسوختخون دل و مغز استخوانم میسوخت
امروز کسی که شهره در شیر دلیستدر ملک علی والی و در فقر ولیست
آن سرو سهی که جاش در چشم منستبی لعل لبش بحر گهر چشم منست
از کوی تو با دل حزین باید رفتبا غصه و قهر همنشین باید رفت
انسبزه که گرد چشمه نوش تو خاستدر صورت اگر چه طوطی شکر خاست
آن بت که حدیث دلبری قصه اوستمه در غم کاس از غم و از غصه اوست
آن زخم که بر چهره جانان منستدردیست که پیوسته بدامان منست
ایمظهر الطاف لطیفیت خوشستبا همنفسان ذوق و ظریفیت خوشست
ان روی چو افتاب در چشم منستوانموی چو مشک ناب در چشم منست
ای سرور عهد هرکه شمشیر تو بستشیر فلکش به زیر پالان چو خرست
از راحت روزگار جز نامی نیستبی رنج دلی یافتن کامی نیست