دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
حکایت است به فضل استماع فرمایندبه شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار
گر بنده به خدمتت نیامدزو منت بی شمار میدار
آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجبگر زی خسیس طبع گراید به اضطرار
ای مستفاد لطف تو اقبال آسمانوی مستعار جود تو آثار روزگار
من و سه شاعر و شش درزی و چهار دبیراسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار
با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریفدوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر
دهر و افلاک و انجم و ارکانهمه شرند اگرنه مایه شر
خداوندا تو آنی کافرینشبه کلی هست چون دریا و تو در
قاضی از من نصیحتی بشنونه مطول به از طویلهٔ در
بردم به کدوی تر بدو حاجتانگشت نهاد پیش من بر سر
اندرین دور بیکرانه که هستآخر کار هوشیاران شکر
باده خوردن به ساتکینی دراز هنر نیست بلکه هست خطر
ای هنر از آتش تو بویا همچو عودوی فلک در خدمتت چون نیشکر بسته کمر
هر که تواند که فرشته شودخیره چرا باشد دیو و ستور
هر کس که جگر خورد و به خردی هنر آموختدر دور قمر گو بنشین خون جگر خور
به خدایی که از مشیت اورنج رنجور و شادی مسرور
هرگز گمان مبر که کمالالزمان بمردکو روح محض بود نه جسم فناپذیر
اثر خشمش از نوش پدید آرد نیشنظر لطفش از سیر برون آرد شیر
آزرده رفت مانا تاجالزمان ز مازیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز
روزم از روز بهتر است اکنوناز مراعات شمس دین فیروز
چهار چیز همی خواهم از خدای ترابگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز
دی از کسان خواجه بکردم یکی سؤالگفتم به خوان خواجه نشینند چند کس
صاحبا بهر رهی یک قدری می بفرستنه از آن می که بود در خور پیمانه وطاس
خواهی که بهین کار جهان کار تو باشدزین هردو یکی کار کن از هر چه کنی بس