دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
ای به اقلیم کبریای تو درآسمان شحنه آفتاب عسس
ای خداوندی که کمتر بنده در فرمان توآسمان ابلق است و روزگار آبنوس
سر زلفت به جز دست تو حیفستلب لعلت به بوس جز تو افسوس
تو در قوادگی ای سرخ کافرتوانی گر کنی تصنیف و تدریس
بودن اندر عذاب چون جرجیسیا شدن در جحیم چون ابلیس
انوری بهر قبول عامه چند از ننگ شعرراه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش
شب سیاه به تاریکی ار نشینم بهکه از چراغ لئیمان به من رسد تابش
آن خواجه کز آستین رغبتدست کرم بزرگوارش
شعرم به همه جهان رسیدستمانند کبوتران مرعش
ای کریمی که از سخاوت توروید از سنگ خاره مرزنگوش
دوش دور از تو ای مدبر عقلنه به تدبیر عقل دوراندیش
به خدایی که کرد گردون راکلبهٔ قدرت الهی خویش
اگر به رنج ندارد اجل نجیبالدینکه هیچ رنج مبادش ز عالم بدکیش
هر بلایی کز آسمان آیدگرچه بر دیگری قضا باشد
ای شجاعی کز تو بددلتر ندیدم در جهانتیرت از ترکش برون ناید مگر از بیم خویش
عادت طرح شعر آوردندقومی از حرص و بخل گندهٔ خویش
ای فلک با کمال تو ناقصوی جهان بینوال تو درویش
ای فلک پیش قدر تو ناقصوی جهان پیش دست تو درویش
ای به طالع چو نام خود مسعودوی به همت چو رای خویش رفیع
دراز گشت حدیث درازدستی ماسپید گشت به یک ره سپیدکاری برف
ایا کان مروت صدر والامکان مردی و گنج لطائف
مار نون نکاح چو بزدتای به حری و رادمری طاق
جامهٔ ازرق همی پوشی و نزدیک تو نهاز حلال کسب تا نان گدایی هیچ فرق
ای بزرگی که شد دل و رایتحارس ملک دودهٔ سلجوق