دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
هرکه مخلوق را کند خدمتچون بود حر و فاضل و مرزوق
غذای روح بود بادهٔ رحیقالحقکه لون او کند از لون دور گل راوق
ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیقفریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق
نه نجیب از پی آن شد به فلک بر کوراهمتی بود که آن میشد و او بر فتراک
ایا رادی که اندر ناف آهوز بوی خلق تو خون میشود مشک
صاحبا از نیکخواه و بدسگالت یک مثالدیدهام از چرخ دولاب و در آنم نیست شک
منعمی بر پیر دهقانی گذشت اندر دهینان جو میخورد و پیشش پارهای بز موی و دوک
ای نمودار ارتفاع فلکساکنانت مقدسان چو ملک
حبذا کارنامهٔ ارژنگای بهار از تو رشک برده به رنگ
مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بودنه کتابی و نه حرفی و نه قیلی و نه قال
گویند که در طوس گه شدت گرمااز خانه به بازار همی شد زنکی لال
شعرهای کمالی آن به سخنپای طبعش سپرده فرق کمال
تا نشست خواجه در گلشن بودشاید ار ایمن نباشد از اجل
خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آبفکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بیخلل
ای ترا آفتاب حاجب بارحشمتت را ستارگان در خیل
تکلف میان دو آزاده مردبود ناپسندیده و سخت خام
هیچ دانی ارشدالدین کز کف و طبع تو دوشمن چه شربتهای آب زندگانی خوردهام
شاها بدیدهای که دلم را خدای داددر دیدهٔ تو معنی نیکو بدیدهام
زندگانی مجلس سامی در اقبال تمامچون ابد بیمنتها باد و چو دوران بر دوام
به نظم مرثیهای در که چون ز موجب آنیتیموار تفکر کنم برآشوبم
اوحدالدین انوری ای من مرید طبع تووی هوای عشق و مهر تو مراد طبع من
به حمد و ثنا چون کنم رای نظمینه دشوار گویم نه آسان فرستم
امیر زنگی چون بامداد باز آیدنبشته عرض کنم وان کلاه بفرستم
دوش در خواب دیو شهوت رازیور دختری گسستستم