دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
لنگ خواهی مرا روا باشددل از این من چگونه تنگ کنم
فخر دین یک التماسست از توامروزها شد تا همی پنهان کنم
از سخنهای عذب شکر طعمدر دهان زمانه نوش منم
غم به تکلف به سر من مبارزانکه به سعی تو تن آسان شوم
به خدایی که در موجوداتجز به امرش نمیشود منظوم
دی مرا عاشقکی گفت غزل میگوییگفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم
کارها را طلب مکن غایتتا نمانی ز کار دل محروم
به خدایی که قائمست به ذاتنه چو ما بلکه قایم و قیوم
چون من به ره سخن فراز آیمخواهم که قصیدهای بیارایم
کردگارا مشته رندی ده جهان را خوش تراشتا که از قومی که هم ایشان و هم ما تیشهایم
ای غلامت چو شاد بخت فلکما غلامان خاص و عام توایم
خداوندا همی خواهم که از دلترا تا عمر باشد من ستایم
گیتی به سر سنان گشادیمپس از سر تازیانه دادیم
خصم تو و قاعدهٔ ملک توآن شده از بدو جهان مستقیم
علم آصف گنج قارون صبر ایوب رسولیاد کرد اندر کتاب این هر سه لقمان حکیم
ای ز نور شرابخانهٔ توروی آفاق همچو دست کلیم
ای خردمند اگر گوش سوی من داریقطعهای بر تو بخوانم که عجب مانی از آن
بزرگا گر خطایی کرده آمدمگیر از من اگر باشد بزرگ آن
چو غزنینی به محشر زنده گرددبسنجد طاعتش ایزد به میزان
من توانم که نگویم بد کس در همه عمرنتوانم که نگویند مرا بد دگران
احمد مرسل ز خاک مکه چون هجرت گزیدمدتی آن خطه بود انگشت نومیدی گزان
روبهی میدوید از غم جانروبه دیگرش بدید چنان
کم عیالی سعادتیست که مردنرود جز برای خویش بدان
روی بخت خواجه خرم همچو گلباد تا هر سال گل آرد جهان