دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
به خدایی که معول به همه چیز بدوستبه رسولی که چو ایزد بگذشتی همه اوست
بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوستدور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست
بوطیب آنکه سرد و جفا گفت مر مرابگذاشتم که مرد سفیهست و عقربی است
نیامدست مرا خویشتن دگر مردماز آن زمان که بدانستهام که مردم چیست
با فلک دوش به خلوت گلهای میکردمکه مرا از کرم تو سبب حرمان چیست
نشنیدهای که زیر چناری کدو بنیبرجست و بر دوید برو بر به روز بیست
نشوی سرور اندرین گیتیگرچه در هر فنیت چالاکیست
خسروا این چه حلم و خاموشیستصاحبا این چه عجز و مایوسیست
برترین مایه مرد را عقلستبهرین پایه مرد رد تقویست
عنصری گربه شعر می صله یافتنه ز ابناء عصر برتری ایست
ز مردمان مشمر خویش را به هیات و شکلکه مردمی نه همین هیکل هیولا نیست
چار شهرست خراسان را در چارطرفکه وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست
ای سروری که چون تو به رادی سحاب نیستچون رای روشن تو بلند آفتاب نیست
کیمیایی ترا کنم تعلیمکه در اکسیر و در صناعت نیست
تو مرا گر پیادهام منکوهکه مرا از پیادگی گله نیست
نیست یک تن در همه روی زمینکو به نوعی از جهان فرسوده نیست
به خدایی که بیارادت اوخلق را رنج و شادمانی نیست
بهاء الدین علی کز چرخ جودشدمی دریا و کان را خوشدلی نیست
ای جوانمردی که هرگز چرخ پیرگام حکم الا به کامت برنداشت
هر کرا ریدنی بگیرد سخترید بایدش و کارها بگذاشت
جهان ز رفتن مودود شه موئید دینبه ما نمود مزاج و به ما نمود سرشت
شکلی نهادهاند حکیمان روزگاراعداد آن به رمز بخواهم همی نوشت
جریدهایست نهاد سیه سپید جهانکه روزگار درو جز قضای بد ننوشت
چاشتگه در شهر مرو آن نامور فخر زمانخسرو روی زمین سنجر ز عالم درگذشت