دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
به خدایی که آب حکمت اواز دل خاک میدماند ورد
به خدایی که درسپهر بلنداختر و مهر و مه مرکب کرد
مرکب من که دادهٔ شه بودجان فدای مراکب شه کرد
آنکه او دست و دلت را سبب روزی کرددرگهت را در پیروزی و بهروزی کرد
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد
گرچه شب سقطهٔ من هر که دیدپارهای از روز قیامت شمرد
قلتبانی هم به خواهر هم بزننیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد
جهان گر مضطرب شد گو همی شومن و می تا جهان آرام گیرد
هر که به ورزیدن کمال نهد رویشیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد
امیرالجبال آنکه با جاه جودشنه گردون براند نه دریا ستیزد
کی بود کاین سپهر حادثهزایجمله از یکدگر فرو ریزد؟
به خدایی که وصف بی چونشهمه اسباب عقل بر هم زد
مقبلی آنکه روز و شب ادباراز سر و ریش او همی ریزد
روز را رایگان ز دست مدهنیست امکان آنکه باز رسد
گر اندک صلتی بخشد امیرتازو بستان کزو بسیار باشد
شعر تر و خوب بنده گویدانعام نصیب غیر باشد
به خدایی که بیشناس مقیمدردل و دیده آتشم باشد
غلام توام چون غلامت نباشدهر آنکس که در نام نام تو باشد
مدت عالم به آخر میرسد بیهیچ شکطالع عالم نمیبینی که چون منحوس شد
دعاگو اسبکی دارد که هر روزز بهر کاه تا شب میخروشد
خداوندا رهی را شاهدی هستکه چرخ از عشق او پروین فروشد
گفتم چو لطف بار خدایم قبول کردجانم ز قهر و غصهٔ ایام رسته شد
ای خداوندی که درمعراج قدر و منزلتتا به جایی همتت برشد که فکرت بر نشد
من واین نفس که با قحبهٔ رعنای جهانچون خسان عشق نبازم نه به سهو و نه بعمد