دفتر شعر
۱۳۵ شعر در این دفتر
چون ماه رخت به خواب بینمدر تیره شب آفتاب بینم
حالی دارم پریش و وضعی درهممرغی دلی مبتلای دام دو صد غم
روزگار پیش از این، خوش روزگاری داشتیمچشم روشن از مه روی نگاری داشتیم
رنجها برده فراوان، هنر آموختهاموز همه عشق ترا خوبتر آموختهام
گدای میکده ام خشت زیر سر دارمزمهر افسر و از کهکشان کمر دارم
مایهٔ ایمان و کفر، عشق تو شد ای صنمخاک سر کوی تو است، قبلهٔ دیر و حرم
ما پاک دلان بی ریاییممرآت جمال کبریاییم
خاطر از زلف تو امروز، پریشان کردمدیده از فرقت رخسار تو گریان کردم
من شیفته و مست و خراب از غم یارمحیران و جگر سوخته از هجر نگارم
ای دل ز غنم کم گو، از فقر و فنا دم زنسلطان حقیقی شو، پا بر همه عالم زن
ای یاد تو مونس دل منرخسار تو شمع محفل من
به یمن مولد ختم رسل، رسول امینبه مهر ماه جهان گشت، رشک عرش برین
بَرِ رُخ تو حرام است روی گُل دیدنبه پیش زلف تو جعد بنفشه بوئیدن
خوش است در دم رفتن، رخ تو را دیدنرخ تو دیدن و از خویش چشم پوشیدن
صباح الخیر زد بلبل به گلشنگل من عید شد، چشم تو روشن
قیرگون زشام خط، صبح روی یارم بینروز عشرتم شب شد، تیره روزگارم بین
بوی جان آید زتار موی توزنده دارد عالمی را بوی تو
سومین روز شعبان شده طالع آن ماهکه بود طلعت وی مطلع انوار الاه
یاری که بهر او بود، بسیار چشم در رهدر روز نیمه ی ماه، از ره رسید ناگه
یار چون تیغ کشد، گو سپر اندازی بهور زند تیر برش، برش سینه هدف سازی به
المنة الله که گرفتار کمندیگشتیم و برستیم زهر قیدی و بندی
آگهی دیگر چهها ای غارت جان کردهایزلف را آشفته و خلقی پریشان کردهای
ای آفتاب از مه روی تو آیتیتاریک شب ز ظلمت مویت کنایتی
برهاند قید عشقم، ز بلای پارساییکه از این خجسته قیدم، ندهد خدا رهایی