دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
از دیده ی من چو دل برون می افتدعالم بر روی موج خون می افتد
آن شوخ که دل ز مهر و مه میدزدددل از بر شیخ و خانقه میدزدد
شوخی که کنون دوری من نپسنددترسم آخر کمر به دوری بندد
گر زان که فلک اهل دلی نگذاردوان را بگذارد که کسان آزارد
هرچند دلم غم تو خون میبارداو شوق وصال را فزون میبارد
بیچاره دلم راه به کاری نبردراهی بسر کوه نگاری نبرد
روزم به غم و شبم به شب میگذرداین عمر عزیز من عجب میگذرد
افسوس که بخت بد کم اقبالی کردهر روز شبی و هر شبم سالی کرد
در سینه ز جوش خون دل دردا مردزآن روز که زاده بود در خون تا مرد
آن چشم که خون خلق در خواب خوردکی سیر ز خون دل احباب خورد
ای آن که غمت بدهر شور اندازدروی تو بر آفتاب نور اندازد
چون بر رخت آن زلف پریشان لرزددر سینه ما دل طپد و جان لرزد
شوخی که مرا درگه و بیگه سوزدصد بارم اگر سوخت دگر ره سوزد
آن تازه نهال چند سرکش باشدوز گریه زار من مشوش باشد
چون کار تو دل شکستن من باشدگفتم هنگام باز رستن باشد
تا کی رخم از گلاب گلگون باشددل برکندم چند جگر خون باشد
آن چشم که فتنه دل و دین باشددانی ز چه روی خواتش آیین باشد
آن را که به ایزد سر و کاری باشدرنجش از خلق سخت کاری باشد
هر روز دلم را اسیر خالی باشدوز عشق توام بدل خیالی باشد
عاشق شب وصل یار هم درد کشدبار غم چرخ ناجوانمرد کشد
تا یار سیه بیهوش چو بخت من شدبخت سهیم رشک من روشن شد
شوخی که دلش داغ دل گلشن شدزینش چه که رخت او چو بخت من شد
هرچند که عمر مایه ناز آمداز عمر عزیز یار ممتاز آمد
شوخی که جفا به از وفا میداندگویند که حال دل ما میداند