دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
دونی دو که مردهای بنگ و برشندوز نشاء بنگ دایم اندر عرشند
مرغ دل من هم به رو هم بال افکندحال تو دل مرا بدین حال افکند
تا جان تو عزم رفتن از تن نکنددر سینه خیال یار مسکن نکند
عاشق باید که از طلب ننشیندوز هرچه نه یار دامن اندر چیند
جمعی که ثنات رایگان میگویندمغرور مشو که از زبان میگویند
گر تیرگی روز من غم فرسودزانست که نورش به رخ یار فزود
ای آن که تو را میل به گلزار بوددانی که چرا گل همه رخسار بود
ای آن که تو را مدار بر زور بودگر معنی من بری کجا دور بود
آن بی حاصل که وصل بگذاشته بوددوری از یار سهل پنداشته بود
دی بابت هرزه گرد بی حاصل خودگفتم مهی از فکر کنی با دل خود
نقش رخ او ز چشم بینا نرودوین چشمه آب عکس اصلا نرود
از گریه اگر چه یار همدم نشودآن نیست کزو سوز دلی کم نشود
ای چشمم از انتظار روی تو سفیدوی از تو دل امیدوارم نومید
اول طلب بخت بلندی بایدوانگه ز لب تو نوش خندی باید
از دیده زهاد اگر زود آیدچون در غم عشق نیست بی سود آید
در علم و عمل هرکه مکمل گردیدگویند که چون مرد به مطلب برسید
عمریست که دل حدیث وصلت گویدسرگشته تر از باد بهر سو گوید
ای راحت دیده و دل ای نور بصرتا کی به غم و هجر برم عمر به سر
در دام تو هر دم کشم آزار دگرای کاش کند در قفسم بار دگر
اینک مشهد ای دل از غفلت کوراخلع نعلیک این چه عجب ست و غرور
تا نزد یکی بیار زو دوری دوراز دور رهت دهند در بزم حضور
از چشم تو مرد و زن نفورند نفورچشمت بکن ای چشم بد از روی تو دور
ای خواجه به سوی حق ز دنیای مجازچون برگردی نماند این بیشی و ناز
یک ذره ز خاک پای آن ماه طرازگر زان که به دستت افتد ای محرم راز