دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
تا دل مجروح من عاشق زار تو شدهیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد
نه آخر دل من خراب از تو شد؟نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد؟
گر به کام دل رسید از یار خود یاری چه شد؟ور به وصلش شادمان گردید غمخواری چه شد؟
به من از دولت وصل تو مقرر میشدکارم از لعل گهربار تو چون زر میشد
هزار قطرهٔ خونم ز چشم تر بچکدز شرم چون عرق از روی آن پسر بچکد
عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکدز خاک لاله برآید، ز لاله جان بچکد
زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمدرخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد
بید بشکفت و گل به بار آمدلاله بر طرف جویبار آمد
سرم در عهد ترسایی شبی مهمان عشق آمددلم با راهب دیرش جرس جنبان عشق آمد
هزار نامه نوشتم، یکی جواب نیامدبه سوی ما خبر او به هیچ باب نیامد
عمری که نه با تست کسش عمر نخواندآنرا که تو در دام کشی کس نرهاند
هر که او عاشق آن روی بود صبر نداندعاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند
صبا، رمزی بگو از من به دلداری که خود داندو گر گوید: کدامست این؟ بگو: یاری که خود داند
سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداندبنهم گردن، اگر خاک درم گرداند
رخ تو به جز جور و خواری ندانددل من به جز بردباری نداند
کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟گر نبود نامهای، زبر برساند
هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماندهمچو من سوخته و خسته دل و زار بماند
از در ما چو در آمد، اثر ما بنمانداین دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند
چون عشق در آید، قدم سر بنماندعشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند
خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماندهمه غم رفت و به غیر از غم آن یار نماند
دلبران جمله غلام لب چون نوش تواندبندهٔ حلقهٔ زلفین و بنا گوش تواند
نقش لب تو از شکر و پسته بستهاندزلف و رخت ز نسترن و لاله رستهاند
اول فطرت که نقش صورت چین بستهاندمهر رویت در میان جان شیرین بستهاند
فرش زمردین به زمین در کشیدهاندو آنگه برو، ز گل، علم زر کشیدهاند