دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیدهاندکان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیدهاند
باز شادروان گل بر روی خار انداختندزلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند
یوسف ما را به چاه انداختندگرگ او را در گناه انداختند
دوشم از کوی مغان دست به دست آوردنداز خرابات سوی صومعه مست آوردند
تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرندکز آستان تو چون سایه در نمیگذرند
کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟این قدر بس که ز دورم نگران بگذارند
آن نه من باشم که چون میرم به تابوتم برندیا به دوش و سر خراب و مست و مبهوتم برند
چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کنددامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند
جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کندنقل منه، که او دگر کم سخن علف کند
کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟به نام من ز لبت بوسهای سؤال کند؟
هر زمان آشفتهدل نامم کندبا دل آشفته در دامم کند
هر نفسی عشق او بیدل و دینم کندآتش سودای او خاک زمینم کند
دل به کسی سپردهام کو همه قصد جان کندکام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند
مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کندراهی سبک بیار، که رطلم گران کند
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکندکه جفای تو مرا دیده چو دریا نکند
در آن شمایل موزون چو دل نگاه کندهزار نامه به نقش هوس سیاه کند
یار آن کسی بود که به کارت نگه کندباری نگه کنی، دوسه بارت نگه کند
نگار من به یکی لحظه صد بهانه کندوگر به جان طلبم بوسهای رهانه کند
عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کنداول قدم ز روی وفا جان فدی کند
ترک ستم پرست من ترک جفا نمیکندعهد به سر نمیبرد، وعده وفا نمیکند
صبری کنیم تا ستم او چه میکند؟با این دل شکسته غم او چه میکند؟
دلدار دل ببرد و زما پرده میکندما را ز هجر خویشتن آزرده میکند
نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند
گر کسی در عشق آهی میکندتا نپنداری گناهی میکند